چند شب پیش یکی از اقوام دور مهمان ما بود . کسی که خودش طعم تلخ داغ فرزند رو چشیده و سالهاست که سوگوار مرگ 3 تا جوونشه . همیشه فکر میکردم که اگه کسی باشه که بتونم اونو الگوی خودم قرار بدم در صبر و مقاومت و تحمل کسی نمیتونه باشه جز اون . همیشه فکر میکردم من که دارم زیر بار از دست دادن یک فرزند کمر خم میکنم اون چطوری تونسته داغ سه فرزند رو تاب بیاره .
اونشب وقتی که اومد بهش گفتم تو الگوی منی و میخوام که تحملم به اندازه تو بشه . اون نگاهی به دور و بر خونه کرد و گفت چرا همه خونه تو پر از عکس پگاه کردی ؟ تعجب کردم گفتم چرا این سئوالو میکنی گفت تو مرده رو چسبیدی و زنده رو فراموش کردی ؟ یخ کردم . تنم بی حس شد . نگاهش کردم و گفتم تو داری این حرفو میزنی ؟ گفت آره . منهم بعد از مدتی عکسها و یادگاریهای بچه هامو از جلوی چشمهام جمع کردم و به زنده ها فکر کردم .
عکس پسر جوون و خوشگلش رو از جلوی چشمهاش برداشته بود تا کمتر بیادش بیاره چون بقول خودش میخواست زندگی کنه و به زنده ها فکر کنه .
برای من این حرف معنا و مفهومی نداشت و نداره چون نمیتونم بدون پگاهم و بدون فکر کردن به اون به زندگیم ادامه بدم . برای من هر قدمم ، هر حرکتم ، هر خواسته ام اینه که اون کنارم باشه . من حسش میکنم ، اون با منه . در همه جا و همه لحظه هام . نمیخوام بدون اون باشم . بدون اون هیچ انگیزه ای ندارم برای زندگی .
خیلی برام سخت بود باور این حرف از دهن یک مادر که میتونه بدون جگر گوشه هاش به زندگی فکر کنه و به زنده بودن . خیلی سخته برام باورش . خیلی سخته .......