زن سي ساله!

درد دل خصوصی

آرشيو

خانه

 

جمعه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۸

 

 

<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:roman; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1107304683 0 0 159 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman","serif"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; font-size:10.0pt; mso-ansi-font-size:10.0pt; mso-bidi-font-size:10.0pt;} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

هر زمان که خیلی بی تاب میشم بسراغ آرشیو وبلاگ میرم . اونجایی که وقتی خود پگاه بود مینوشت . کامنت هاشو خوندم و یواش یواش رسیدم به وبلاگ کسانی که براش دوست بودند و خیلی عزیز و محترم . کسانی که زمانی ، وقتی اون بود فکر میکرد که بهترین دوستاش هستند و خدا رو شکر میکرد برای داشتنشون ولی حالا بعد از رفتن اون دیگه هیچکدوم سراغی ازش نمیگیرن . بگذریم .........

تو وبلاگ چند تا از اون دوستاش کامنت هاشو دیدم . کامنت هایی که ازقلب مهربون وپاک اون میتونستی انتظار داشته باشی . چه عاشقانه دوستاشو دوست داشت ، چه عاشقانه براشون دعا میکرد . یادته بابا امیر وقتی بیمار بودی چقدر پگاه بی تابت بود ، یه وبلاگ دیگه در جای دیگه ساخته بود که فقط از تو بنویسه ، از تو و بیماری تو و نگرانی هاش برای تو و سلامتیت . یادته بابا امیر مهربون ؟ بعد از رفتن اون دوستاش به سراغ وبلاگ تو میامدن و صحت و سقم این خبر رو از تو میپرسیدن . چون میدونستند که تو عزیزترین و صمیمی ترین دوستشی .

دلم میخواد اینجا و حالا ازت بپرسم هنوز هم تو ، تینا ، ابو ، اون و تمام اونایی که پگاه عاشقانه دوستتون داشت بیادش هستین یا نه ؟ 

 پيام هاي ديگران ()

يك زن تقريبا سي ساله

جمعه ٢٧ آذر ،۱۳۸۸

 

 

<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:roman; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1107304683 0 0 159 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman","serif"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; font-size:10.0pt; mso-ansi-font-size:10.0pt; mso-bidi-font-size:10.0pt;} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

چند روز پیش چهلمین روز درگذشت مادر بزرگم بود . خدا رحمتش کنه تکیه کلامش این بود : وقتی ریشه خراب باشه ساقه و برگ هم خراب میشه و عقیده داشت بخاطر تلخی سرنوشت اون این میراث بما هم به ارث رسید از اون به مادرم و از مادرم به من و از من به پگاهم . یادمه پگاه همیشه میگفت نمیخوام سرنوشتی شبیه تو و مادر بزرگم داشته باشم و بشدت از این مسئله میترسید . آرزوش این بود که با مرد دلخواهش ازدواج کنه و زندگیش یه سر و یه بالین باشه ، دلش میخواست و دوست داشت که با عشق ازدواج کنه و تا روزی که زنده است این عشق رو حفظ کنه و دیگه ازدواج دیگه ای نداشته باشه ، اونقدر به این آرزو فکر میکرد و بها میداد که وقتی ازدواجش مواجه با شکست شد باز هم دست از تلاش برنداشت و باز هم در این آرزو بود که دوباره با شوهرش زندگی جدیدی رو شروع کنه و این آرزو تا آخرین لحظه های عمرش هم همراهش بود و ازش صحبت میکرد . اون امیدوار بود که بتونه بر بیماریش غلبه کنه و سلامتی شو بدست بیاره و دوباره با تنها مردی که تو زندگیش عاشقانه دوست داشت پیمان زناشوئی ببنده . برای اون داشتن بچه بزرگترین آرزو بود و به بچه ها عشق میورزید ولی حاضر نبود این بچه رو از کس دیگه ای داشته باشه . و حالا مادر بزرگم میهمان جدید اوست . وقتی مادر بزرگم از مرگ پگاهم آگاه شد خیلی غمگین شد و میگریست و میگفت من با این سن و سال و کهولت باید زنده باشم و نتیجه نازنین من از این دنیا بره . هر بار که به دیدارش میرفتم با آه و افسوس از پگاه حرف میزد و میگفت نتیجه زندگی اندوهبار من از دستم رفت ولی من هنوز هستم . مرگ برای اون شده بود بزرگترین آرزو و هر کس که به دیدنش میرفت ازش درخواست میکرد که براش دعا کنه تا زودتر از این زندگی راحت بشه . اون هم به آرزوش رسید و رفت .

وقتی به جائی برسی که دیگه از این دنیا و هر چه که در آن است سیر بشی و آرزوی رفتن رو بکنی خیلی برات سخت میشه که بمونی و روزها و شب هاتو بشمری .

بعد از رفتن پگاه تو این چند سال منهم به این مرحله رسیدم . برام روزها و شب هام کشدار و بی معنی شدن و هر روزی که میگذره خوشحال تر میشم چون احساس میکنم فاصله من با دخترم کمتر داره میشه . نمیدونم چقدر دیگه باید انتظار بکشم تا به اون بپیوندم ولی میترسم از اینکه بمیرم و باز هم کنار اون نباشم چون این تنها آرزوی منه .

خدایا خودت میدونی که از این زندگی سراسر رنج تا به امروز هیچ بهره ای نبردم ، هرگز لذتی را احساس نکردم

و هیچوقت معنی و مفهوم خوشبختی رو لمس نکردم . تا به امروز هر چه که دیدم فقط رنج بود و اندوه و تنهائی .

نمیگم که زودتر مرگم را بفرست ولی این آرزو را دارم که بعد از مرگ کنار دخترم باشم . کنار تنها عشق زندگیم

 پيام هاي ديگران ()

يك زن تقريبا سي ساله

دوشنبه ٩ آذر ،۱۳۸۸

 

 

<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:roman; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1107304683 0 0 159 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman","serif"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} p {mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-margin-top-alt:auto; margin-right:0cm; mso-margin-bottom-alt:auto; margin-left:0cm; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman","serif"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; font-size:10.0pt; mso-ansi-font-size:10.0pt; mso-bidi-font-size:10.0pt;} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

اگر به خانه‌ی من آمدی

برایم مداد بیاور مداد سیاه

می‌خواهم روی چهره‌ام خط بکشم

تا به جرم زیبایی در قفس نیفتم

یک ضربدر هم روی قلبم تا به هوس هم نیفتم!

یک مداد پاک کن بده برای محو لب‌ها

نمی‌خواهم کسی به هوای سرخیشان، سیاهم کند!

یک بیلچه، تا تمام غرایز زنانه را از ریشه درآورم

شخم بزنم وجودم را ... بدون این‌ها راحت‌تر به بهشت می‌روم گویا!

یک تیغ بده، موهایم را از ته بتراشم، سرم هوایی بخورد

و بی‌واسطه روسری کمی بیاندیشم!

نخ و سوزن هم بده، برای زبانم

می‌خواهم ... بدوزمش به سق

... اینگونه فریادم بی صداتر است!

قیچی یادت نرود،

می‌خواهم هر روز اندیشه‌ هایم را سانسور کنم!

پودر رختشویی هم لازم دارم

برای شستشوی مغزی!

مغزم را که شستم، پهن کنم روی بند

تا آرمان‌هایم را باد با خود ببرد به آنجایی که عرب نی انداخت.

می‌دانی که؟ باید واقع‌بین بود !

صداخفه ‌کن هم اگر گیر آوردی بگیر!

می‌خواهم وقتی به جرم عشق و انتخاب،

برچسب فاحشه می‌زنندم

بغضم را در گلو خفه کنم!

یک کپی از هویتم را هم می‌خواهم

برای وقتی که خواهران و برادران دینی به قصد ارشاد،

فحش و تحقیر تقدیمم می‌کنند،

به یاد بیاورم که کیستم!

ترا به خدا ... اگر جایی دیدی حقی می‌فروختند

برایم بخر ... تا در غذا بریزم

ترجیح می‌دهم خودم قبل از دیگران حقم را بخورم !

سر آخر اگر پولی برایت ماند

برایم یک پلاکارد بخر به شکل گردنبند،

بیاویزم به گردنم ... و رویش با حروف درشت بنویسم:

من یک انسانم

من هنوز یک انسانم

من هر روز یک انسانم!

 پيام هاي ديگران ()

يك زن تقريبا سي ساله

چهارشنبه ۳۱ تیر ،۱۳۸۸

 

 

<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:roman; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1107304683 0 0 159 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman","serif"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; font-size:10.0pt; mso-ansi-font-size:10.0pt; mso-bidi-font-size:10.0pt;} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 89.85pt 72.0pt 89.85pt; mso-header-margin:35.45pt; mso-footer-margin:35.45pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

دیشب به پارکی که نزدیک خونه مون هست رفتیم . پارک بزرگ و قشنگیه که بتازگی افتتاح شده . تو منطقه ما و فکر میکنم تو تمام این شهر نظیر این پارک وجود نداشته باشه . بعد از کمی قدم زدن روی یکی از نیمکت هایش نشستیم تا خستگی در کنیم چند دقیقه ای بیشتر نگذشته بود که زن جوان زیبایی کنارم نشست و شوهرش از او دور شد بی اختیار بهش گفتم مواظب باش شوهرتو تنها نذار برو باهاش . اون خندید و گفت نه خیالتون راحت باشه و با آرامش کنار من نشست و با لبخند بمن گفت که سال گذشته بیمار بوده و خداوند اونو شفا داده تا فرصت دوباره برای زندگی کردن و درست زندگی کردن را به او داده باشه . بی اختیار صورتم را به طرفش برگردوندم و با دقت بیشتری بهش نگاه کردم . زن جوانی بود در کمال زیبائی و معصومی  . وقتی بیشتر دقت کردم شباهت عجیبی بین او و پگاهم دیدم ولی وقتی جریان بیماریش را برایم شرح داد بیشتر متعجب شدم که چرا باید او را در آن لحظه و در آنجا کنار خودم ببینم .بیماری او همان بیماری پگاهم بود و او هم مثل پگاه مدتی از این بیماری رنج کشیده بود . یکی از کلیه هایش را از دست داده بود و بخاطر سرطان معده مجبور شده بودند معده و مری و اثنی عشرش را هم در بیاورند . درست عین پگاه . وقتی او داشت از بیماریش حرف میزد ومعجزه ای که باعث زنده بودنش شده بود . من فقط میگریستم و سئوال میکردم پس چرا پگاه من زنده نماند ؟ چرا اون باید بعد از اون عمل از دنیا میرفت ؟ انگار که داشتم اون دختر را زیر سئوال میبردم که چطور تو زنده ای و پگاه من رفت ؟ مستاصل مونده بودم و اشکهایم بی مهابا میریخت . طفلک معصوم همش از من عذر خواهی میکرد و میگفت منو ببخشین که باعث ناراحتی شما شدم ولی نمیدونست که من در چهره اون پگاهم رو جستجو میکردم و دلم نمیومد ازش جدا بشم . آخر سر شوهرش با عصبانیت اومد و اونو با خودش برد . وقتی داشت میرفت دل منهم همراهش شد .

 پيام هاي ديگران ()

يك زن تقريبا سي ساله

شنبه ۳٠ خرداد ،۱۳۸۸

 

 

<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:roman; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1107304683 0 0 159 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman","serif"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; font-size:10.0pt; mso-ansi-font-size:10.0pt; mso-bidi-font-size:10.0pt;} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 89.85pt 72.0pt 89.85pt; mso-header-margin:35.45pt; mso-footer-margin:35.45pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

آه از آن همه زحمت ، از اون همه صبر ، از اون همه عشق بی دریغ .......... ازاون : نهالی که نشاندم  من وبی بر گردید . دختر نازنینم دوستت دارم ، همیشه تا ابد .

میخوام به سکوت این خونه عادت کنم ، ولی نمیشه  . میخوام  به جای خالی تو عادت کنم ولی نمیشه .

میخوام به خودم بباورانم که اگه تو نیستی ، خواهرت هست و میتونه تمامی عشق مادرانه منو برای خودش داشته

باشه ولی نمیشه . تمامی آغوشم ، تمامی مهر و محبت مادریم فقط تو رو میخواد ، میخوام که بیای و تو بغلم اونقدر تنگ در آغوشت  بگیرم که صدای استخوناتو بشنوم ولی نمیشه . میخوام به خودم بباورونم که این انتظار یه روزی بسر میاد و دوباره به هم میرسیم و دیگه هیچ گوری و هیچ خاکی نمیتونه بین ما فاصله بیاندازه ولی نمیشه . دیگه نمیشه . دیگه دلم طاقت نداره ، دیگه نمیتونم روزها و ثانیه ها رو بشمردم و بگم که دارم به تو نزدیک تر میشم و هر لحظه که میگذره یک قدم بتو نزدیکترم میکنه ولی بخدا نمیشه . تحملم دیگه داره تموم میشه ولی هنوز هم نمیشه . 

 پيام هاي ديگران ()

يك زن تقريبا سي ساله

یکشنبه ۱۳ اردیبهشت ،۱۳۸۸

 

 

<!-- /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 89.85pt 72.0pt 89.85pt; mso-header-margin:35.45pt; mso-footer-margin:35.45pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

آخرین باری که به این خونه اومدم دی ماه 87 بود . دفترچه خاطراتی در این خونه مخفی کرده ام که هر بار که میومدم برای پگاه یادداشتی کوتاه مینوشتم تا شاید در نبودم اون بسراغش بیاد و ببینه که تمام لحظه هایم تو این خانه با اون و یادگارهاش میگذره و یادش و خاطره اش با من و کنار منه .

وقتی به دفترچه خاطرات سر زدم دیدم در آخرین دیدارم از خانه پگاهم ازش درخواستی کرده بودم . ازش خواسته بودم که کمکم کند که دیگه از این رفتن و آمدن ها رها بشم و شرایط برام طوری مهیا بشه که بتونم دیگه نرم و همین جا بمونم و اون چه زود حاجت منو بر آورده کرد . آخرین بار آمدنم به این خونه 3 اسفند 87 بود . اومدم که بمونم برای همیشه . بدون اینکه برای این آمدن و ماندن از قبل برنامه ریزی کرده باشم . سالها بود که میخواستم برگردم ولی انگار باید زمانش الان بود . پگاه باور کن که در این چند سال با تمام وجودم تو رو کنارم احساس کردم و میدونم که تنهام نمیذاری و میفهمی که چقدر نزدیک بودن به تو برام مهمه .

 پيام هاي ديگران ()

يك زن تقريبا سي ساله

شنبه ٥ بهمن ،۱۳۸٧

 

 

توی یه وبلاگی خوندم : گاهی آدمها به پیری نمیرسند و در عین سلامت و جوونی از دنیا میرند .

برای اونها هم خدا قصه ای نوشته که چیز متفاوتیه با اونی که من و تو فکر میکنیم .

ممکنه با مرگ یه جوون چند تا جریان که لازمه تو این دنیا اتفاق بیفته ، مثل آشنایی یه عده با هم ،

یا معلوم شدن یه سری حقایق که پنهان بوده اتفاق بیفته .....

بعضی وقتها اونقدر موضوع پیچیده است که انسانها نمیفهمند که دلیلش چی بود ؟؟؟؟؟

پس لازمه ما به چیزی که اسمش رو گذاشتیم   "  خدا   " واقعا ایمان داشته باشیم نه اینکه وقتی

گرفتاریم بهش التماس کنیم که کمکمون کنه و وقتی هم که سر از کارش درنمیاریم بهش بد و بیراه

بگیم .  پس کو عدالتت ؟ چی میگن اینا که میگن تو مهربونی ؟؟؟؟؟

 

وقتی ما میمیریم بیا دعا کنیم که بدنمون نبدیل به یه گل قشنگ بشه . و من آرزو میکنم همانطور که پگاه آرزو داشت و عاشق گل نرگس و مریم بود الان بدنش تبدیل به این 2 گل زیبا و خوشبو شده باشه

وقتی توی این وبلاگ خوندم که نویسنده اش با دیدن شاپرک های کوچولو اونها رو روحهای عزیزی

میبینه که برای احوال پرسی پیش اون اومدن دیدم چه تخیل نزدیکی بین من و اون دوست عزیز نویسنده وجود داره چون دقیقا من هم هروقت شاپرکی را میبینم که اطرافم پرسه میزنه فکر میکنم این حتما روح پگاهمه که برای دیدنم بیتاب شده ...........

 پيام هاي ديگران ()

يك زن تقريبا سي ساله

چهارشنبه ٢٢ آبان ،۱۳۸٧

 

 

2هفته آخر زندگیش رو عاشقانه کنارش گذروندم ، با تمام عشقم و تمام وسعت محبتم . چهار شب قبل از فوتش میخواستم به اینجا برگردم که بخاطر تنفسش که باید با لوله اکسیژن انجام میشد و قادر به حرف زدن نبود روی صفحه وایت برد برام نوشت مامان میتونی امشب کنارم بمونی ؟ با تعجب گفتم آخه تو که تو بخش ای سی یو هستی من چه جوری میتونم پیشت بمونم ؟ گفت امشب قراره این لوله رو از توی دهانم در بیارن و گلومو سوراخ کنند تا از اونجا تنفس کنم . نمیخوام تنها باشم ، میترسم . دلم بد جوری ریخت پائین . آخه من تا اونموقع بالای سر هیچ کدوم از عمل هاش نبودم و نمیدونستم این عمل چه جور عملی است . اون شب من بلیط گرفته بودم تا برگردم خونه و دوسه روزی بمونم و دوباره پیشش برگردم . وقتی دیدم ازم این خواهشو داره با تمام اشتیاقم قبول کردم و پیشش موندم . اونشب قبل از عمل خیلی سرحال بود و با من  و یک پرستار کلی درددل کرد . ساعت 8 شب بود که بمن گفتند برم بیرون تا اون استراحت کنه و آماده بشه برای عمل . نمیدونستم این عمل چقدر سنگینه و خطرناک . دکترش ساعت 30/10 شب اومد و تا اونو به اطاق عمل ببرند شد حدود 11 . عمل تا ساعت 2.30 طول کشید و وقتی میخواستند بیرون بیارنش پرستارها فریاد میزدند اکسیژن ، اکسیژن با سرعت دویدم و کپسول اکسیژن رو براشون آوردم تا به کمک کپسول اونو بتونند به بخش ای سی یو برسونند  . دکترش و دکتر بیهوشی و نرسهای اطاق عمل همگی دنبال تختش میدویدند تا زودتر اونو به بخش برسونند و به دستگاه وصلش کنند . وقتی که اونو تو اطاق بردند اچازه ندادن که منهم همراهش داخل برم و بیرون تو راهرو نشستم . یکی دو ساعت دیگه گذشت و اونها تو اطاق مشغول بودند یکدفعه شنیدم که یکی گفت تموم کرد تموم کرد . دیگه نفهمیدم چه جوری خودمو تو بخش پرت کردم و اونها بسرعت بیرونم کردند دیگه نزدیکیهای سحر بود که دکتر و بقیه از بخش اومدند بیرون و هر کدوم بدون نگاه کردن بمن با سرعت از جلوم رد شدند و رفتند و من بی اختیار و بی حس به دور شدنشون نگاه میکردم . یکی از پرستار های بخش از اطاق بیرون امد و بمن گفت که بهتره برگردم خانه . اونقدر دلم آشوب بود که گفتم من که اینجا خانه ام نیست و نمیتونم این وقت شب برم خونه کسی و از خواب بیدارشون کنم . اونها بمن اجازه دادند که فقط تا روشن شدن هوا تو یک اطاق 4 متری که برای تعویض لباس مریضها در موقع عمل است بمونم . تا صبح رو زمین نشستم و فقط دعا کردم . ساعت 6 بود که در اطاق رو که قفل کرده بودند برام باز کردند و اجازه دادند که بیرون بیام . برای لحظه ای به بالای سرش رفتم و دیدم که خوابه و آروم نفس میکشه . خیالم راحت شد و از بیمارستان رفتم بیرون . بعد از ظهر که دوباره برگشتم پیشش با نگرانی ازم پرسید مامان دیشب تا صبح اینجا بودی ؟ گفتم آره پیشت بودم . گفت کجا خوابیدی ؟ گفتم نخوابیدم . که یکدفعه تو سینه اش کوبید و گفت الهی من بمیرم که دیشب بخاطر من نتونستی بخوابی . دلم تکون خورد . لرزیدم . گفتم خدا نکنه . تو خوب بشو من حاضرم تا آخر عمرم کنیزی تو رو بکنم عزیز دلم . دیدم اشکهاش از گوشه چشمش لغزید و پائین اومد . با ناله گفت ماماننننننننننننننننننننن.  اون زنده موند و چهار روز بعد در روز شهادت حضرت زینب  برای همیشه چشمهای قشنگشو بروی این دنیا بست .

 پيام هاي ديگران ()

يك زن تقريبا سي ساله

سه‌شنبه ٢۳ مهر ،۱۳۸٧

 

 

---هیچوقت فکرشم نمیکردم که بعد از رفتن تو زندگی من بشه تکرار تنهایی های تو .  یادمه یک بار که اومده بودم پیشت صبح زود که میخواستم از خونه ات بیرون بیام و برگردم اینجا یه جور بغض فروخورده رو تو صورتت دیدم . سرت  رو یه وری گرفته بودی و به جمع کردن وسایل من نگاه میکردی وقتی همه چیرو جمع کردم و خواستم ازت خداحافظی کنم دلت طاقت نیاورد و دنبال من راه افتادی و اومدی پائین . ژانتی رو بغل کرده بودی و به هوای گردش دادن اون دنبالم راه افتادی و اومدی تو خیابون . اون صبح زود سرد پائیزی هیچوقت یادم نمیره . نمیخواستی به من بگی که از رفتنم دلت گرفته و نمیتونی جای خالیم رو تو خونه ببینی  ولی چهره غمگینت همه چیزو به من میگفت . راستشو بگم منهم اونروز با غصه تورو ترک کردم وقتی با ژانتی پیچیدی پشت خونه و رفتی بطرف پارکی که نزدیک خونه ات بود از پشت خوب نگاهت کردم و یه هو دلم بدجوری ریخت پائین . تو دلم کلی باهات حرف زدم و بهت گفتم طفلک من میفهمم که از تنهایی خونه ات فرار کردی و نمیخوای بعد از رفتن من تنهایی اونجا آزارت بده . زدی بیرون به هوای گردش دادن ژانتی . تا وقتیکه تو پیچ خیابون از نظرت پنهان شدم ایستاده بودی و رفتنم رو نظاره میکردی . چقدر دلم میخواست برگردم و بهت بگم که نمیرم ، پیشت میمونم و تنهات نمیییییییییییییییییییییییییییذارم .

 پيام هاي ديگران ()

يك زن تقريبا سي ساله

سه‌شنبه ٢٩ امرداد ،۱۳۸٧

 

 

3 سال گذشت ، 3 سال بدون حضور تو ، 3 سال خاموشی و سکوت .  امروز سومین سالگرد فوت

توست  ولی من به همون دلیلی که خودت خیلی خوب میدونی ترجیح میدم این روز رو سر مزار تو

نباشم . سالگرد را به روز دیگر و ساعتی خلوت با تو میخواهم برگزار کنم . میدونی که همیشه وقتی

میخوام بسراغت بیام از پیچ خیابونی که منتهی به مزار تو میشه دعا میخونم و از خداوند یاری میخوام که وقتی کنارت میرسم هیچکس اونجا نباشه . من باشم و تو ، در خلوت خودمون و با هم بی هیچ نامحرمی و بدون حضور کسانی که نه تو هیچوقت دوستشون داشتی و نه من امروز میخوام که

با دیدنشون خاطره های تلخ زندگیمون برام دوباره تداعی بشه . دیگه هیچکس نمیتونه با دسیسه هاش

و نمامی هاش بین من و تو جدایی بندازه . من و تو درخلوت خودمون برا هم مادر و فرزندی میکنیم ،

درددل میکنیم و بی هیچ دغدغه ای از نیرنگ ها و خدعه ها راز و نیاز میکنیم . هر بار که میخوام

بیام تهران تا اول پیش تو نیام و سیر باهات حرف نزنم آرامش پیدا نمیکنم . ایکاش میشد که اطاقکی

داشته باشم نزدیک  مزار تو ، این شده بزرگترین آرزوی من که نزدیکترین محل به مزار تو بشه

خانه من و من بتونم هر وقت که دلم میخواد بسراغت بیام و سیر باهات خلوت کنم . فکر میکنم این دوری راه خیلی هم نمیتونه بین ما فاصله بندازه ولی دلم جایی نزدیک تر میخواد تا بتونم بیشتر و

سریعتر خودمو بتو برسونم . 3 ساله که به تنهایی بسراغت میام و ساعتها در خلوتمون باهات حرف

میزنم  از سکوتی که برام بیادگار گذاشتی ، از خلائی که تو زندگیت داشتی و حالا با تمام وجود تو

تک تک سلولهای تنم لمسش میکنم ، از تنهائی هایی که کشیدی و حالا برام بیادگار گذاشتی ........

بعد از رفتنت زندگی من شد تکرار زندگی تو ، تکرار تنهایی های تو ، تکرار آرزوهای بدست نیامده  .مثل تو تمام لحظه هایم پر از سکوت شده ، پر از تنهایی و نداشتن یک همزبون . یادته در آخرین سفرت به اینجا به من گفتی که ( مامان بهت حسودیم میشه ) حالا بی حساب شدیم . خودت خوب میدونی چی دارم میگم ؟ دیگه دلیلی برا حسادت نیست . من امروز خود تو هستم خود خودت با تمام

وجودم دارم لحظه لحظه زندگیتو تجربه میکنم . تجربه میکنم تا یادم نره که چقدر به من نیاز داشتی و من نفهمیدم اندازه نیازت رو . میبینی که امروز چطور تسلیم تسلیمم . تسلیم تو ، تسلیم غصه و اندوه تو ، تسلیم بی قید و شرط .......... ُُ

 پيام هاي ديگران ()

يك زن تقريبا سي ساله

لینک ها

Link #1

Link #2

امکانات

لوگوي وبلاگ شما


:حضور و غیاب




(Best Weblogs) بهترين وبلاگهای ايرانی
بابا امیر
الفبا جونم
دخی جون
نی نی جون
بجوئيد تا بيابيد
باكره يا بي كره؟
یه دوست جونی!
يه داريوش كبير ديگه
زن ناقص العقل است
خاطرات منا. يك دختر فراري

Elle Est
she can not!


لینک دونی