زن سي ساله!

درد دل خصوصی

آرشيو

خانه

 

شنبه ۱٩ فروردین ،۱۳٩۱

 

سلام دوباره

اومدم تا سلامی دوباره کنم به همه دوستان گل پگاهم که هنوز بیادش هستند و تبریکی بگم به مناسبت سال نو . آرزو میکنم که سال جدید برای همگی تون سالی پر از سلامتی و آرامش و خوشبختی باشه .

 پيام هاي ديگران ()

يك زن تقريبا سي ساله

پنجشنبه ٢۳ دی ،۱۳۸٩

 

خداحافظی

فقط اومدم که خداحافظی کنم . همه تونو بخدا میسپارم و براتون بهترین ها رو آرزو میکنم .خدانگهدارتون باشه .

 پيام هاي ديگران ()

يك زن تقريبا سي ساله

شنبه ٢٧ آذر ،۱۳۸٩

 

 

چند شب پیش یکی از اقوام دور مهمان ما بود . کسی که خودش طعم تلخ داغ فرزند رو چشیده و سالهاست که سوگوار مرگ 3 تا جوونشه . همیشه فکر میکردم که اگه کسی باشه که بتونم اونو الگوی خودم قرار بدم در صبر و مقاومت و تحمل کسی نمیتونه باشه جز اون . همیشه فکر میکردم من که دارم زیر بار از دست دادن یک فرزند کمر خم میکنم اون چطوری تونسته داغ سه فرزند رو تاب بیاره .

اونشب وقتی که اومد بهش گفتم تو الگوی منی و میخوام که تحملم به اندازه تو بشه . اون نگاهی به دور و بر خونه کرد و گفت چرا همه خونه تو پر از عکس پگاه کردی  ؟ تعجب کردم گفتم چرا این سئوالو میکنی گفت تو مرده رو چسبیدی و زنده رو فراموش کردی ؟ یخ کردم . تنم بی حس شد . نگاهش کردم و گفتم تو داری این حرفو میزنی ؟ گفت آره . منهم بعد از مدتی عکسها و یادگاریهای بچه هامو از جلوی چشمهام جمع کردم و به زنده ها فکر کردم .

عکس پسر جوون و خوشگلش رو از جلوی چشمهاش برداشته بود تا کمتر بیادش بیاره چون بقول خودش میخواست زندگی کنه و به زنده ها فکر کنه .

برای من این حرف معنا و مفهومی نداشت و نداره چون نمیتونم بدون پگاهم و بدون فکر کردن به اون به زندگیم ادامه بدم . برای من هر قدمم ، هر حرکتم ، هر خواسته ام اینه که اون کنارم باشه . من حسش میکنم ، اون با منه . در همه جا و همه لحظه هام . نمیخوام بدون اون باشم . بدون اون هیچ انگیزه ای ندارم برای زندگی .

خیلی برام سخت بود باور این حرف از دهن یک مادر که میتونه بدون جگر گوشه هاش به زندگی فکر کنه و به زنده بودن . خیلی سخته برام باورش . خیلی سخته .......

 

 

 پيام هاي ديگران ()

يك زن تقريبا سي ساله

جمعه ۱٢ آذر ،۱۳۸٩

 

دلم گرفت از اینهمه درد

دلم گرفت از پوچی این دنیا و کوتاهی و بی ارزشی اون . دلم گرفت از بی وفائی این آدمها .

شهلا جاهد رو هم اعدام کردند . بعد از 8 سال انتظار و دلهره راحت شد . حالا بی گناه یا گناهکار . اینو نمیدونم و نمیخوام قضاوت کنم ولی وقتی به عکسی که خیره شده بود به ناصر محمد خانی یه دنیا حرف و سئوال رو تو چشماش میدیدم و بزرگترین سئوال رو تو نی نی چشمهاش به وضوح حس میکردم و اون این بود ؟؟؟؟ 

ارزش اینهمه عذابو برام داشتی ؟؟؟؟؟  با دیدن عکس وگریه های اون بیاد پگاهم افتادم و رنجی که بخاطر عشق بی سرانجامش کشید . اونا رفتن و فدای عشقی شدن که ارزششو نداشت . ارزش اینهمه فداکاری و از خود گذشتگی . ولی شهلا جاهد بار یک گناه بزرگ رو هم بخاطر این عشق پوچ سالها بدوش کشید . دلم میخواد حالا براش طلب آمرزش و آرامش کنم حتی اگه گناهکار بود .

 پيام هاي ديگران ()

يك زن تقريبا سي ساله

جمعه ۱٤ آبان ،۱۳۸٩

 

فقط بخاطر تو نازنینم

یک عمر سرم رو پائین انداختم و زیر بار زور رفتم . سر بزیر زندگی کردم و گذاشتم که به من ، به تو ، به خواهرت ظلم بشه و سکوت کردم . همیشه فکر میکردم که سکوت من باعث میشه که خداوند روزی جلوی اینهمه ظلم و ستم رو بگیره و ما رو به سر منزل آرامش و خوشبختی برسونه ولی کوچ ناگهانی تو کمرم رو شکست . اونقدر که دیگه حتی توان نداشتم حتی به خودش هم اعتراضی کنم تا به امروز ، تا به امروز که دیدم سکوت این ۵ ساله هیچ قلبی رو مهربون نکرد ، هیچ عاطفه ای رو بیدار نکرد . ظالمان هنوز به تاختن خودشون دارن ادامه میدن و صبر خداوند تمومی نداره . تمومی نداره این صبر خداوندی .

کمرم رو راست کردم و سر پا شدم . حالا شمشیرم رو از رو بسته ام . میتازم و میزنم گردن یکی یکی اونهایی رو که با تو ، با من ، با زندگیمون بازی کردند و این سرنوشت رو برامون رقم زدند . اولین گردن رو زدم و چه حس خوبیه این انتقام ، انتقام سالها معصومیت و صبر و تحمل . دیگه میخوام قوی باشم . بخاطر تو نازنینم ، بخاطر خواهرت ، بخاطر همه اونچه که باید میبود و حالا نیست . تو که باید بودی و زندگی میکردی و جرعه جرعه شهد زندگی رو میچشیدی و حالا نیستی ، حالا ۵ ساله که زیر خروارها خاک خفته ای و من هنوز زنده ام و روزی هزار بار میمیرم .

ولی باور کن نازنینکم تا انتقام نگیرم از پا نمینشینم . جواب سالها التماس من برای ذره ای عشق و محبت اینهمه ستم نبود و حالا التماسم میکنند که از گناهشان بگذرم و من نمیگذرم .نمیگذرم تا لحظه ای که آخرین قطره خونشان را بریزم . تا زمانی که خودت به من بگی کافیست .

 پيام هاي ديگران ()

يك زن تقريبا سي ساله

سه‌شنبه ٢۳ شهریور ،۱۳۸٩

 

 

<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:roman; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1107304683 0 0 159 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman","serif"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; font-size:10.0pt; mso-ansi-font-size:10.0pt; mso-bidi-font-size:10.0pt;} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

تقریبا 2 هفته قبل از پنجمین سالگرد فوتت به شمال رفتم تا برای اون خونه مشکلاتی رو که پیش اومده بود بتونم حل کنم . متاسفانه مجبور شدم یک ماه و نیم بمونم . روز سالگرد کلافه و غمگین بودم و خودمو به در و دیوار میزدم که چرا باید اینقدر گرفتاری تو زندگی من باشه که نتونم همه لحظه هامو کنار تو باشم و با تو .....

اون روز وقتی دیدم نمیتونم سرمزارت بیام و باهات باشم غذایی درست کردم و به اندازه توانم به مسجد آقا بسمل رفتم و خیرات کردم برای شادی روح نازنینت که یکدفعه دیدم راحیل زنگ زد و گفت مامان اگه گفتی الان کجا هستم بی اختیار گفتم پیش پگاه . اشک هر دومون در اومد چون من از اون نخواسته بودم که بجای من پیش تو بیاد ولی قلب من اینو ازش خواسته بود و اون صبح زود حرکت کرده بود و بسراغ تو اومده بود تا بهت بگه که ما هیچوقت فراموشت نمیکنیم و همیشه بیادت و کنارت هستیم . دلم اون روز بدجوری بی تاب بود ، کلافه بودم و آروم و قرار نداشتم ولی وقتی راحیل زنگ زد و گفت که کنارته آروم شدم . بعد از برگشت روز عید فطر با پسر خاله ام و خانمش که چهلم خاله ام بود به بهشت زهرا اومدیم . نزدیکیهای غروب بود و اونا میخواستن عید رو کنار مادرشون باشن و من بیتاب تو . نمیدونم چطور شد که از در قدیم وارد بهشت زهرا شدیم .  بهشون گفتم مزار پگاه همین نزدیکیهاست یه سر بریم پیشش .؟ وقتی رسیدیم بی اختیار در ماشین رو باز کردم و میدویدم تا زودتر به تو برسم . وقتی سر مزارت رسیدم بر عکس همیشه دیدم که خاک رو سنگ مزارت رو گرفته ، انگار که سالهاست که هیچکس یادی ازت نکرده دخترکم . خیلی تنها و غریب بودی نازنینم . هوا داشت تاریک میشد و اونها میخواستند به بقیه بپیوندند و سرمزار مادرشون برن . دلم میخواست پیشت بمونم و بمونم و بمونم تا همیشه . تا لحظه ای که قلبم از حرکت بایسته همون جا سرمو بذارم و پیش تو بمونم تا بمیرم و بهت برسم ........

 پيام هاي ديگران ()

يك زن تقريبا سي ساله

شنبه ٢٦ تیر ،۱۳۸٩

 

 

<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:roman; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1107304683 0 0 159 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman","serif"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; font-size:10.0pt; mso-ansi-font-size:10.0pt; mso-bidi-font-size:10.0pt;} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

                                        به کجا چنین شتابان               ( ابو هم از دست رفت )

 

بعد از رفتن تو تنها پناه من سکوت بود و گریز ، گریز از حرف زدن ، گریز از نوشتن ، گریز از آدمها و پناه بردن به سکوت و تنهایی و خلوت . میگشتم در خلوتم تا تو رو پیدا کنم ، تا تو رو بیابم . از تو نوشته هات ، از تو عکسهات ، از تو خاطراتت . سراغ اونهایی میرفتم که فکر میکردم در آخرین روزهای تنهائی هات کنارت بودند و همه چیزو میدونند . میخواستم با اونها تو رو پیدا کنم ، تو رو لمس کنم . تو رو حس کنم .

ابو یکی از همون کسا نی  بود که باهاش به تو میرسیدم . پسر خوب و مهربونی که قلبش به وسعت دریا بود و عشقش بتو خالصانه و بی ریا . هر وقت و به هر بهانه ای که میدیدمش انگار که بوی تو رو به مشام میکشیدم . بیاد تو که بهش میگفتی پسرم برای منهم شد پسرم . شبی که من بی اختیار جواهرات تو رو جلوی چشمهام گذاشته بودم و بیاد تو روشون دست میکشیدم با این آرزو که روزی دستها و گردن و گوش تو رو لمس کرده بودن ناخودآگاه حلقه تو رو دستم کردم و وقتی فردای اون شب ساعت 8 صبح ابو زنگ زد و با نگرانی حال منو پرسید تعجب کردم که مگه چه اتفاقی افتاده که او در اون وقت صبح  اینقدر نگران شده و زنگ زده که برام گفت  از وقتی او بخواب رفته تا اذان صبح تو خوابش بودی و تو این خونه چرخوندیش و با ذوق بهش گفتی که ببین مامانم چه با سلیقه اثاثیه منو اینجا چیده . میگفت که خیلی خوشحال بودی و فقط نگرانیت از این بود که چرا ابو دیگه زیاد به سراغ من نمیاد و سفارش پشت سفارش  که منو تنها نذاره و حلقه شو درآورده و بهش گفته که اینو دست مامانم کن و یک لیوان آب بهش داده که بمن بده . وقتی ابو این خوابو برام میگفت ناخودآگاه دست روی حلقه ات کشیدم و گفتم باور میکنی که دیشب بی اختیار حلقه پگاه رو دستم کردم  و الان تو دستمه ؟ و او بمن اطمینان داد که پگاه کنارمه و از همه کارهام با خبره و خوشحاله که اثاثیه اش الان اینجاست . دیگه بعد از اون از ابو خیلی خبر نداشتم تا یکماه پیش که شمال بودم و باز توی اون خونه که تو خیلی دوستش داشتی . تنها بودم و باز داشتم با خاطراتت کلنجار میرفتم . یاد ابو افتادم و یکدفعه دلم بدجوری براش تنگ شد . شماره تماسش رو با هزار بدبختی پیدا کردم و براش زنگ زدم  جواب نداد براش اس ام اس زدم و خوابی رو که دیده بود در مورد تو بهش یادآوری کردم که جوابش رو دوست دخترش برام داد و وای چی بگم که چی شنیدم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ پسر خوب و مهربون وبامعرفت من دیگه اونی نبود که من میشناختم و دوستش داشتم ، اون هم میشه گفت یه جور دیگه از دست رفته بود . با اینکه هنوز زنده است ولی من دوباره داغدار شدم ، دوباره سوختم . حالا فهمیدم که چرا دیگه ابو با من تماسی نگرفت و رفت و گم شد . از اون شب تا حالا دارم پرپر میزنم و نمیدونم که چرا ؟ چرا باید اینهمه عذاب بکشم . خدایا مگه من چقدر صبر دارم که تو میخوای اندازه اش کنی . دیگه صبرم تمومه . دیگه نمیکشم . دیگه طاقت ندارم .

 پيام هاي ديگران ()

يك زن تقريبا سي ساله

سه‌شنبه ۱٤ اردیبهشت ،۱۳۸٩

 

 

<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:roman; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1107304683 0 0 159 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman","serif"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; font-size:10.0pt; mso-ansi-font-size:10.0pt; mso-bidi-font-size:10.0pt;} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

روز تولدت رو 2 روز زودتر میخواستم برگزار کنم تا باز هم خودم باشم و خودت و دوستای وبلاگیت که حالا شدند بچه های نازنین من و خواهر و برادرهای مهربون تو . از 2 هفته قبل باهاشون هماهنگ کرده بودم و با اینکه شمال خیلی کار داشتم کارهامو نیمه کاره رها کردم و شب قبل از اون روز موعود به تهران برگشتم تا با اونها همگی سرمزارت جمع بشیم و تولدت رو کنارت باشیم . بدلیل دیر رسیدن از شمال و فرصت کافی نداشتن فقط اونروز من تونسته بودم یک جعبه شیرینی بگیرم و با بچه ها سر مزارت جمع شدیم ولی خیلی برام عجیب بود که اونروز برعکس این 5 سالی که هر سال برای تولدت سرمزارت میومدم و فقط خودم بودم و خودم نه هیچکس دیگه اونروز اول عمه فهمیه و دخترش اومدن سراغت و بعد پدرت و خیلی عجیبتر اینکه اونروز از همه طرف مرتب از بچه ها پذیرایی میشد و آدمهای غریبه ای بودن که میومدن و به ما شیرینی و شکلات و آب میوه تعارف میکردند . پدرت هم تعدادی ساندویچ و نوشابه آورده بود که البته ........ بهتره که چیزی نگم چون اونروز خیلی خجالت کشیدم به جهتی که خودت خیلی خوب میدونی .ولی بعد به این نتیجه رسیدم که بهتره قسمت مثبت قضیه را نگاه کنم ، اینکه این پذیرائی ها حتما از طرف خودت بوده و خودت هم اونروز در جمع دوستات حضور داشتی . چه روز خوبی بود برای همگی مون . واقعا انگار که اومده بودیم جشن تولد . مهسا و محمد کلی عکس انداختند و کلی سربسر هم گذاشتند . وحید که اول خجالت میکشید در جمع ما حضور پیدا کنه که خدا رو شکر بعدش اونقدر با بچه ها جور شد که بعد از چند روز برام زنگ زد و گفت مامان دوباره کی میخواهید بچه ها رو دور هم جمع کنید و مژده نازنین که بی ریا به جمع ما پیوست و وقتی دید محمد مشغول رنگ آمیزی نوشته های روی سنگ شده قلم مو رو از دستش گرفت و این کار رو با ظرافت هر چه تماتر به اتمام رساند . هیچوقت خاطره اونروز رو فراموش نمیکنم و اطمینان دارم که به تو هم در این جمع ساده و صمیمی خیلی خوش گذشته نازنینم .

                                      تولدت مبارک عزیز دلم . تولدت مبارک .

 پيام هاي ديگران ()

يك زن تقريبا سي ساله

دوشنبه ۱٧ اسفند ،۱۳۸۸

 

 

<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:roman; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1107304683 0 0 159 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman","serif"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; font-size:10.0pt; mso-ansi-font-size:10.0pt; mso-bidi-font-size:10.0pt;} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

اگه عمری باشه و بتونم بیام اینجا و بنویسم بعد از این دوست دارم ک با خودت حرف بزنم ، تصمیم گرفتم با خودت درددل کنم همانطور که اینبار که سرخاکت اومدم بر عکس همیشه فقط باهات حرف زدم و گریه کردم ،

آره درست بر عکس همیشه که وقتی میومدم هول این بودم که سنگ مزارت رو بشورم و تمیز کنم و باغچه کوچک کنار سنگ قبرت رو اگه گلی توش بود آبیاری کنم و بعد قرانم رو در بیارم و برات سوره یاسین و رحمن و زیارت آشورا بخونم و بعد خیره بشم به سنگ و چهره زیبات . این کارهایی بود که این چند سال میکردم و همه تلاشم اینبود که گریه نکنم ، ناله نکنم ، مقاوم باشم و درددل هم نکنم . در سکوت فقط نگاهت کنم و لحظاتی رو کنارت بگذرونم . اما اینبار همه اینکارهارو کردم ولی یه دل سیر هم باهات حرف زدم ، از دلتنگی ام ، از اینکه چقدر از نبودنت دارم زجر میکشم ، از اینکه اگه بودی حالا میتونستیم بعد از سالها کنار هم زندگی کنیم و دیگه نه تو تنها باشی و نه من . از اینکه خواهرت نا خودآگاه دنبال راهی رو گرفت که تو دوست داشتی ادامه اش بدی ، دنبال همون هنری رفت و من تشویقش کردم که تو آرزوت بود که ما به تهران بیائیم و با کمک هم سالنی بزنیم و همگی اونجا مشغول کار بشیم . آره پگاهم باور میکنی که خواهرت الان چقدر تو کارش موفق و ماهر شده ؟ باور میکنی که خواهر کوچولوت الان داره کار میکنه و حتی تو مخارج خونه کمک رسان من شده ؟ باور میکنی که حتی صورتش ، طرز حرف زدنش ، کج کردن گردنش موقع حرف زدن ، حالت صداش و کلماتی که بکار میبره چقدر شبیه تو شده ، باور میکنی که اون هم مثل تو عاشقانه به کارش عشق میورزه وهر چی بیشتر تجربه پیدا میکنه جای خالی تو رو کنار خودش بیشتر حس میکنه . بعضی وقتها اونقدر شبیه تو میشه که دلم میلرزه . پشتم تیر میکشه و بجای اون تو رو جلوی خودم میبینم . به چهره اش خیره میشم ، به لبهاش و طرز صحبت کردنش که چقدر داره شبیه تو میشه . باور کن بعضی وقتها حتی یاد پدرت هم میکنم و دلم براش میسوزه . چون تو برای اون یکی یکدونه بودی و عاشقانه دوستش داشتی و میدونم که بعد از رفتن تو اون چقدر تنها شده ، دیگه هیچ کسی نیست که با دیدنش خاطره تو رو براش زنده کنه . ما هم که دیگه هیچ ارتباطی با هم نداریم . گاهی وقتها دلم میخواد بهش زنگ بزنم و بگم بیا و ببین دخترت تو وجود خواهرش داره زندگی میکنه ، بیا و ببین که چقدر راحیل شبیه پگاه داره میشه . حیفم میاد که اونو از این موهبت محروم کنم ولی  میدونم که نمیشه اینکارو کرد ، و خودت میدونی که چرا ؟ ولی تعجب میکنم که تو و راحیل اصلا شبیه هم نبودید ولی حالا چرا او اینقدر داره بتو شباهت پیدا میکنه ؟ آیا این خواسته توست که من تو رو با اون یک جا داشته باشم ؟ باورت میشه که حتی گاهی وقتها صداش هم شبیه تو میشه ؟ دلم برای پدرت بدجوری میسوزه . اون الان بدون تو چکار میکنه ؟ دلم میخواد یه روز بهش بگم که هنوز هم بخاطر تو بهش احترام میذارم و نمیتونم رنجش رو ببینم . خدا کنه که اون هم تو رو حس کنه . تو رو نزدیک خودش ببینه و بتونه تحمل کنه نبودنت رو .

 پيام هاي ديگران ()

يك زن تقريبا سي ساله

جمعه ۱٦ بهمن ،۱۳۸۸

 

 

<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:roman; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1107304683 0 0 159 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman","serif"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; font-size:10.0pt; mso-ansi-font-size:10.0pt; mso-bidi-font-size:10.0pt;} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

هر زمان که خیلی بی تاب میشم بسراغ آرشیو وبلاگ میرم . اونجایی که وقتی خود پگاه بود مینوشت . کامنت هاشو خوندم و یواش یواش رسیدم به وبلاگ کسانی که براش دوست بودند و خیلی عزیز و محترم . کسانی که زمانی ، وقتی اون بود فکر میکرد که بهترین دوستاش هستند و خدا رو شکر میکرد برای داشتنشون ولی حالا بعد از رفتن اون دیگه هیچکدوم سراغی ازش نمیگیرن . بگذریم .........

تو وبلاگ چند تا از اون دوستاش کامنت هاشو دیدم . کامنت هایی که ازقلب مهربون وپاک اون میتونستی انتظار داشته باشی . چه عاشقانه دوستاشو دوست داشت ، چه عاشقانه براشون دعا میکرد . یادته بابا امیر وقتی بیمار بودی چقدر پگاه بی تابت بود ، یه وبلاگ دیگه در جای دیگه ساخته بود که فقط از تو بنویسه ، از تو و بیماری تو و نگرانی هاش برای تو و سلامتیت . یادته بابا امیر مهربون ؟ بعد از رفتن اون دوستاش به سراغ وبلاگ تو میامدن و صحت و سقم این خبر رو از تو میپرسیدن . چون میدونستند که تو عزیزترین و صمیمی ترین دوستشی .

دلم میخواد اینجا و حالا ازت بپرسم هنوز هم تو ، تینا ، ابو ، اون و تمام اونایی که پگاه عاشقانه دوستتون داشت بیادش هستین یا نه ؟ 

 پيام هاي ديگران ()

يك زن تقريبا سي ساله

لینک ها

Link #1

Link #2

امکانات

لوگوي وبلاگ شما


:حضور و غیاب




(Best Weblogs) بهترين وبلاگهای ايرانی
بابا امیر
الفبا جونم
دخی جون
نی نی جون
بجوئيد تا بيابيد
باكره يا بي كره؟
یه دوست جونی!
يه داريوش كبير ديگه
زن ناقص العقل است
خاطرات منا. يك دختر فراري

Elle Est
she can not!


لینک دونی