<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:roman; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1107304683 0 0 159 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin:0cm; margin-bottom:.0001pt; mso-pagination:widow-orphan; font-size:12.0pt; font-family:"Times New Roman","serif"; mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; font-size:10.0pt; mso-ansi-font-size:10.0pt; mso-bidi-font-size:10.0pt;} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->
چند روز پیش چهلمین روز درگذشت مادر بزرگم بود . خدا رحمتش کنه تکیه کلامش این بود : وقتی ریشه خراب باشه ساقه و برگ هم خراب میشه و عقیده داشت بخاطر تلخی سرنوشت اون این میراث بما هم به ارث رسید از اون به مادرم و از مادرم به من و از من به پگاهم . یادمه پگاه همیشه میگفت نمیخوام سرنوشتی شبیه تو و مادر بزرگم داشته باشم و بشدت از این مسئله میترسید . آرزوش این بود که با مرد دلخواهش ازدواج کنه و زندگیش یه سر و یه بالین باشه ، دلش میخواست و دوست داشت که با عشق ازدواج کنه و تا روزی که زنده است این عشق رو حفظ کنه و دیگه ازدواج دیگه ای نداشته باشه ، اونقدر به این آرزو فکر میکرد و بها میداد که وقتی ازدواجش مواجه با شکست شد باز هم دست از تلاش برنداشت و باز هم در این آرزو بود که دوباره با شوهرش زندگی جدیدی رو شروع کنه و این آرزو تا آخرین لحظه های عمرش هم همراهش بود و ازش صحبت میکرد . اون امیدوار بود که بتونه بر بیماریش غلبه کنه و سلامتی شو بدست بیاره و دوباره با تنها مردی که تو زندگیش عاشقانه دوست داشت پیمان زناشوئی ببنده . برای اون داشتن بچه بزرگترین آرزو بود و به بچه ها عشق میورزید ولی حاضر نبود این بچه رو از کس دیگه ای داشته باشه . و حالا مادر بزرگم میهمان جدید اوست . وقتی مادر بزرگم از مرگ پگاهم آگاه شد خیلی غمگین شد و میگریست و میگفت من با این سن و سال و کهولت باید زنده باشم و نتیجه نازنین من از این دنیا بره . هر بار که به دیدارش میرفتم با آه و افسوس از پگاه حرف میزد و میگفت نتیجه زندگی اندوهبار من از دستم رفت ولی من هنوز هستم . مرگ برای اون شده بود بزرگترین آرزو و هر کس که به دیدنش میرفت ازش درخواست میکرد که براش دعا کنه تا زودتر از این زندگی راحت بشه . اون هم به آرزوش رسید و رفت .
وقتی به جائی برسی که دیگه از این دنیا و هر چه که در آن است سیر بشی و آرزوی رفتن رو بکنی خیلی برات سخت میشه که بمونی و روزها و شب هاتو بشمری .
بعد از رفتن پگاه تو این چند سال منهم به این مرحله رسیدم . برام روزها و شب هام کشدار و بی معنی شدن و هر روزی که میگذره خوشحال تر میشم چون احساس میکنم فاصله من با دخترم کمتر داره میشه . نمیدونم چقدر دیگه باید انتظار بکشم تا به اون بپیوندم ولی میترسم از اینکه بمیرم و باز هم کنار اون نباشم چون این تنها آرزوی منه .
خدایا خودت میدونی که از این زندگی سراسر رنج تا به امروز هیچ بهره ای نبردم ، هرگز لذتی را احساس نکردم
و هیچوقت معنی و مفهوم خوشبختی رو لمس نکردم . تا به امروز هر چه که دیدم فقط رنج بود و اندوه و تنهائی .
نمیگم که زودتر مرگم را بفرست ولی این آرزو را دارم که بعد از مرگ کنار دخترم باشم . کنار تنها عشق زندگیم