زن سي ساله!

تولدت مبارک راحیلم
نویسنده : يك زن تقريبا سي ساله - ساعت ٩:۳۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ،۱۳٩٤
 

فردا تولد راحیله و من الان درست 10 ساله که براش تولد نگرفتم . ماه مرداد شروعش برای من یادآور یه خاطره قشنگه که مصادفه با تولد راحیل و آخرش یادآور یه خاطره تلخ ...... فوت دختر نازنینم پگاه .........

10 سال از فوت پگاهم گذشت و داغش هنوز از دلم پاک نشده ، هنوز به آرامش نرسیدم ، هنوز به باور نبودش و ندیدنش نرسیدم ...... 

راحیلم منو ببخش که 10 ساله حسرت داشتن یک جشن تولد رو به دلت گذاشتم و نتونستم برات کاری کنم . منو ببخش که 10 ساله داری یه مادر منزوی و غمگین رو تحمل میکنی . عزیزم خیلی دوستت دارم . عاشقانه دوستت دارم ولی چکنم که هنوز نتونستم با داغ خواهرت کنار بیام . نتونستم آروم بشم و برات لااقل یک روز از سال رو شادمانی کنم .

چقدر دلم برات میسوزه که صبورانه داری تحملم میکنی و هیچی نمیگی . ممنونم ازت یکی یک دونه ام . تولدت مبارک 

امسال تو 30 ساله میشی . درست در همون سنی که خواهرت رفت . در قشنگترین سالهای جوونی و زیبائی . امسال سال توست . تولد 30 سالگی ات مبارک عزیزم 


 
 
نحسی قدم آقا دزده دامنم رو گرفت
نویسنده : يك زن تقريبا سي ساله - ساعت ٧:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٦ خرداد ،۱۳٩٤
 

بعد از اتفاق دزدی خانه شمال در ایام عید دومین اتفاق برام افتاد . فقط 4 روز از عید گذشته بود که لوله دستشویی ترکید و بعد از کلی خسارت به طبقه پائین بالاخره با کلی مکافات درست شد . هنوز چند روزی نگذشته بود که گربه مظلوم من از طبقه سوم پرت شد پائین و استخوان پاش شکست و مجبور به عمل جراحی شد . داشتم با این مشکلات سرو کله میزدم که دیدم چشمام خوب نمیبینه وقتی به دکتر مراجعه کردم متوجه شدم که چشم راستم به کلی درگیر آب مروارید شده تا اومدم مراحل آزمایش و عکس و نوار قلب رو برای انجام عمل انجام بدم دیدم طرف راست کنار زانوم بشدت ورم کرده از بس که تو این یک ماه این گربه رو سرپا گرفته بودم و رو زانو نشسته بودم . داشتم به این مشکلات میرسیدم که جمعه گذشته صبخ در حالیکه کارگر اومده بود خونه رو تمیز کنه و فکر و ذهنم درگیر اون بود این بچه پا شکسته رو بردم دستشویی که کارشو بکنه وقتی آوردمش بیرون یکدفعه پدر بزرگوارش با خشونت به اون حمله کرد که من برای حفاظت از اون پشتم رو بهش کردم  خدا روز بد براتون نیاره از پشت 4 جای دست منو از آرنج تا پشت دستم تکه پاره کرد بطوریکه تمام سالن پر از خون شد . با اون وضعیت مجبور شدم برم کلینیک چون خون بشدت از آرنج و پشت دستم سرازیر بود و پارگی عمیق . خلاصه دستم از 4 جا داخلی و خارجی 20 تا بخیه خورد . 

وقتی به خونه برگشتم دیگه رمق نداشتم . دخترم از شدت ناراحتی اون گربه حمله کننده و 2 تا از بچه هاشو برداشت و برد تو پارک ولشون کرد . از این طرف هم کارگری که اومده بود اینجا رو تمیز کنه براش تلفن شد و خبر دادن که مادرش حالش بد شده . اونم تو اون شرایط مجبور شد منو بذاره و بره. خلاصه از عید تا حالا همش بد آوردم . تا من باشم که نگم قدم دزد خوبه . نه والله برا من که اصلا خوب نبود . 


 
 
عید شما مبارک
نویسنده : يك زن تقريبا سي ساله - ساعت ۳:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ۱ فروردین ،۱۳٩٤
 

قبل از هر چیز باید فرا رسیدن سال نو را به تمام عزیزانم تبریک بگویم و آرزو کنم که سال جدید برای همه مون سالی سرشار از آرامش قلب و شادابی باشه . 

اوایل اسفند بود و من در فکر اینکه قبل از عید برم شمال برا خونه تکونی اونجا یا بذارم بعد از عید برم که یه روز صبح زود کارگرم زنگ زد و گفت فورا حرکت کن که خونه رو دزد زده . اصلا نفهمیدم چطوری خودمو به مقصد رسوندم و با خونه ای مواجه شدم که کاملا به هم ریخته بود . باورتون میشه یه دزد بتونه از پنجره ای به کوچکی 40x25 سانت وارد خونه ای بشه ؟ متاسفانه این اتفاق برای من افتاد . این دزد محترم از پنجره توالت با ابعادی به این کوچکی وارد خونه شده بود و با وجود کلی خسارت و صدمه زدن به خونه چیز با ارزشی هم نبرده بود . 2هفته تموم مشغول کار بودم . از نجار گرفته تا جوشکار و برقکار مشغول کار بودند تا خونه رو بصورت اول در بیاریم و یه خونه تکونی حسابی هم گردنم افتاد . ولی سعی کردم با آرامش این روزها را هم بگذرونم ولی دیگه جونی برام نموند تا این خونه رو هم تمیز کنم و خونه تکونی اینجا موکول شد به بعد از عید . بعضی ها عقیده دارند که بعضی دزدها قدمشون سبکه و بعدش برای آدم روزی و فراوانی از راه میرسه . توکل به خدا . انشاالله که همینطور باشه . 


 
 
به آرامش رسیدم ولی حیف......
نویسنده : يك زن تقريبا سي ساله - ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢۱ دی ،۱۳٩۳
 

این روزها آرومترین روزهای تمام زندگیمه . بعد از سالها تشنج و استرس به آرامشی رسیدم که هر دقیقه خدا رو شکر میکنم بخاظر این لحظه ها . راستش دارم فکر میکنم که شاید باید اون گذشته رو پشت سر میذاشتم تا امتحانم رو پس میدادم و ثابت میکردم که لیاقت ای روزها رو دارم . لیاقت آرامشی که الان تو زندگیم حکم فرماست .

فقط نبودن پگاه قلبم رو میلرزونه . دلم میخواست اونم الان کنارم بود تا میتونستم تمامی عشقم رو نثارش کنم و خوشبختیم رو کامل بدونم . ولی میدونم که باید صبور باشم و منتظر . وقتی به پشت سر نگاه میکنم . به کسانی که باید در تلخی های زندگیم کنارم بودن و نبودن فکر میکنم میبینم خیلی سختی کشیدم . به تنهائی و بدون هیچ پشتوانه ای . وقتی میبینم دخترها و زنهائی که تو زندگی زناشوئی شون به مشکل برخوردن حمایت خانواده هاشون رو داشتند که تونستند رو پاهاشون بلند بش و بایستند به خودم فکر میکنم که خانواده ام نه تنها حمایتم نکردند بلکه پشت پا هم به من زدند و باعث شدند که بارها و بارها زمین بخورم و دوباره بلند شم و بایستم و از نو شروع کنم .

جوونیم با سختی ها گذشت و با تنهائی بار مشکلات رو بدوش کشیدم . حسرت یک لحظه درددل کردن با مادر بدلم موند و حمایت برادر و خواهر رو لمس نکردم . امروز من هستم و دخترم و چند تا گربه که  همدم و مونسم شدن و باعث آرامشم . خدایا شکرت بخاطر آرامشی که امروز دارم . خداوند اگه یک دختر رو ازم گرفت بجاش فرزندان دیگری بمن عطا کرد که درسته از گوشت و خون و پوست من نیستند ولی اونقدر عاشقشونم و عاشقم هستند که با اونها احساس میکنم یک خانواده بزرگ دارم .


 
 
تولدم مبارک
نویسنده : يك زن تقريبا سي ساله - ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ شهریور ،۱۳٩۳
 

پریروز 12 شهریور تولدم بود اونقدر از دوستان و اقوام تبریک دریافت کرده بودم که تو پوست خودم نمی گنجیدم ولی دخترم که باید از همه مهربانتر میبود رفتاری کرد که خیلی دلم شکست ولی خوب اونم آخر شب از دلم درآورد و شام منو برد بیرون و مهمونم کرد . نمیدونم گفته بودم که الان یه دختر خوانده دارم که تولدش با پگاه در یک روزه و خیلی اتفاقی بعد از مدتها که میشناختمش و هر روز بیشتر شیفته اش میشدم و بین خودمون تفاهم زیادی میدیدم متوجه شدم که شباهت های اون به پگاه باعث این نزدیکی شده . دیروز ما رو نهار منزلش دعوت کرد . جاتون خالی ته چین خوشمزه ای درست کرده بود و یه لباس خیلی خوشگل هم برام کادوی تولد گرفته بود . عصر دخترش رفت بیرون و بعد از مدتی با یک کیک خوشگل برگشت خونه و دوباره تولدم رو تبریک گفتند . مهربانی های این دخترم اونقدر برام دلنشین و قشنگه که بعضی وقتها فکر میکنم شاید در یک دوره ای از زندگیم شاید ما واقعا مادر و دختر بودیم . یه حس خیلی قشنگ و دوست داشتنی بین من و اون و بچه هاش وجود داره که نمیتونم هیچ جوری توصیفش کنم . خداوند یک عشق رو ازم گرفت و بجاش سه تا عشق دوست داشتنی فرستاد . خدایا میدونم که تو هر کار تو یه حکمتی هست . شکر 


 
 
راحیلم تولدت مبارک
نویسنده : يك زن تقريبا سي ساله - ساعت ٩:٤٢ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢ امرداد ،۱۳٩۳
 

دیروز تولد راحیل بود . با اینکه 2 ماه جلوتر به دلیلی کادوی تولدش رو داده بودم ولی دلم طاقت نیاورد و دیشب با خودش رفتم قنادی تا براش کیک تولد هم بگیرم . با اینکه خودش میدونه 9 ساله که ماه مرداد برای من حکایت ماه شادی و غم رو داره ولی امروز دیدم انگار قیافه اش تو هم رفته . داشت با دوستی تلفنی صحبت میکرد و شنیدم که میگفت که تولدش از کسی کادو نگرفته که دلم خیلی سوخت از اینهمه بی انصافیش . امروز صبح لیلا اومده بود اینجا و براش یه بلوز کادو گرفته بود پریشب زن برادرم هم براش یه بلوز دیگه کادو گرفته بود . منم که 2 ماه جلوتر کادوشو داده بودم . ولی انگار هیچ کدوم از اینا براش مهم نبود و داشت برا دوستش درددل میکرد . بهش گفتم این دوستی که داری حرفهاتو بهش میزنی خودش برات چکار کرد ؟ آیا این انصافه ؟ برگشت گفت خوب من 9 ساله که جشن تولد نداشتم و هیچ دوستی هم ندارم که بخوام دعوتش کنم . بهش گفتم تو چرا منو درک نمیکنی ؟ من اول مرداد با تولدتو خوشحال میشم و 29 مرداد بغض غم مرگ خواهرت هر سال گلومو فشار میده . من چطور میتونم این بغض رو تو گلوم خفه کنم و برا تو جشن تولد بگیرم بخصوص که بقول خودت دوستی هم اینجا نداری که دعوتشون کنی . نمیدونم اون حق داره که با 29 سال سن هنوز انتظار جشن تولد از من داره یا من که نمیتونم با غمم کنار بیام . خدا شاهده که تو این چند سال خیلی سعی کردم بخاظر اون زنده باشم و زندگی کنم و روحیه مو حقظ کنم ولی دیگه بیشتر از این نمیتونم . در هر صورت تولدت مبارک دختر یک دونه من . ولی دلم میخواد که کمی درکم کنی که مطمئنم تا خودت مادر نشی این حس رو نمیتونی بفهمی .


 
 
 
نویسنده : يك زن تقريبا سي ساله - ساعت ۱۱:٠٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۳ تیر ،۱۳٩۳
 

دیروز یه گوشی تازه خریدم و وقتی سیم کارتم رو به این گوشی وارد کردم ادد لیست تمام دوستای پگاه برام باز شد . برا یکی شون مسیج دادم که برام نوشته بود از سال 79 با پگاه تو یه کلاس گریم آشنا شده بود و تا زمانی که تو بیمارستان بستری بود در کنارش بوده ولی من هر چی فکر کردم اونو بیاد نیاوردم . چقدر دلم میخواد دوستای پگاه رو پیدا کنم و از اون باهاشون حرف بزنم . چقدر دلم میخواد که حال و هوای اون روزها رو زنده کنم . دلم براش خیلی تنگ شده . الان مدت 2 ساله که یکی از مشتریای راحیل که یه زن جوون و با شخصیته با من ارتباط عاطفی نزدیکی پیدا کرده و تو این مدت اونقدر با هم نزدیک شدیم که هر دومون احساس میکنیم یه دوره ای از زندگیمون با هم نسبتی داشتیم . تا روز تولد پگاه من نمیدونستم که تولد اون هم در همون تاریخه ولی حسی که بهش داشتم حس مادریه  که فرزندش رو  یه زمانی گم کرده و حالا دوباره پیداش کرده . از اون تاریخ ارتباط ما قویتر شد و الان احساس میکنم اون پگاه منه که دوباره پیشم برگشته . این حس خیلی حس قشنگیه و میتونم بگم که دوباره 2تا دخترم رو در کنارم دارم . راحیل و لیلا هم با هم خیلی خوبن و بچه های لیلا برای من حکم نوه های خودمو دارن . عشق به تمامی در قلبم جریان داره و کنار بچه هام خوشبخت خوشبختم .


 
 
پگاهم مهمان عزیزی داری
نویسنده : يك زن تقريبا سي ساله - ساعت ٩:۱٦ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۸ تیر ،۱۳٩۳
 

گفته بودم که اولین روز سال نو بجای رفتن سر مزار پگاهم واجب دونستم که به دیدار عزیزی برم که شاید نوروز بعد کنارمون نباشه . چه روز خوبی بود اون روز . همه بچه ها و نوه ها و داماد و عروسها دور هم جمع بودند و عزیزدل من در میان فرزندان به خوشی میخندید و لذت میبرد از این جمع خانوادگی . منهم شاد بودم چون احساس میکردم که بعد از کوچ عزیز دلم دیگه این جمع شدن ها تکرار نمیشه . 23 خرداد عزیزنازنینم به آسمان پرواز کرد و رفت ولی چه رفتنی که در تمام مدت بیماری سخت و کوتاهش یکی از دخترا از پرستاری کردن اون طفره رفت و بهانه اش هم این بود که چرا این مادر برا 2تا دختر دیگه کمی بیشتر ارث گذاشته و برای اون نه . تا آخر بهانه آورد و با همه جنگید و حرف خودشو زد . حتی بمن میگفت که منهم مثل تو حقم خرده شده در حالیکه من در این روزها به نتیجه ای رسیدم که خدا را بابت این درک هزاران بار شکر میکنم . به نظر من مادر و پدر یک دونه هستند و جایگزینی هم ندارند و هر چقدر هم که بدی در حق فرزند کنند باز هم در روزهای پیری و ناتوانی این وظیفه فرزند است که از آنها پرستاری و نگهداری کند . این باور برای من تمام شدن همه اون کینه ها و کدورت ها بود . خدا مادرم را تا لحظه آخر زندگی سرپا و بی نیاز نگه دارد انشاالله ولی اگر خدا نکرده روزی به وضعیت عزیز دلم دچار بشه با تمام وجود خدمتش را خواهم کرد تا زیر دست کسان دیگه نیفته و دچار غم و اندوه نشه . واقعا من نمیدونم چرا بعضی ها فکر میکنند این شتر دم خانه دیگران میخوابد و هرگز به سراغ آنها نخواهد آمد . خدایا به همه مادرها سلامتی بده و محتاج فرزندشان نکن . آمین 


 
 
تولدت مبارک دخترم
نویسنده : يك زن تقريبا سي ساله - ساعت ۱۱:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ٢۸ فروردین ،۱۳٩۳
 

29 فروردین 93 تو 40 ساله خواهی شد اگر که بودی و زندگی میکردی . در این سن دیگه اثری از سرگشتگی های نوجوانی نیست . یک زن در این سن به پختگی و تکامل خواهد رسید . اگه بودی دیگه میتونستیم رفیق هم باشیم بدور از اون ناپختگی ها و رنجشهای گاه به گاه . اگه بودی میتونستیم بیشتر از هر وقت دیگه قدر باهم بودن رو بدونیم . ولی حیف که نیستی تا تولدت رو باهم جشن بگیریم . فردا سر مزارت خواهم آمد با شاخه ای گل بیاد همه روزهائی که میتوانستی زندگی کنی و از زندگی لذت ببری نازنینم . تولدت مبارک گل قشنگم . 


 
 
 
نویسنده : يك زن تقريبا سي ساله - ساعت ۱۱:۱٢ ‎ب.ظ روز شنبه ٩ فروردین ،۱۳٩۳
 

خیلی دلم میخواست که روز اول عید رو پیش پگاه باشم ولی نتونستم . دیدار  یکی از اقوام نزدیک که دچار بیماری سرطان است ناچارشدم که این وظیفه را ارجح بدانم بر آن یکی دیدار از عزیزترینم . دیروز صبح با دختر کوچکم به دیدارش رفتیم . وقتی به اونجا رسیدم از روی خاکی که روی قبر نشسته بود کاملا مشهود بود که خیلی وقت است کسی بهش سر نزده . دلم گرفت یعنی باید باور کنم که دیگه همه فراموشش کردن حتی پدرش . نمیدونم شاید این توقع زیادی باشه ولی برای من هرگز فراموش شدنی نیست . لحظه لحظه های من با یاد اون میگذره و کاملا حسش میکنم . چقدر آرزو داشتم حالا که ما تونستیم به اون نزدیک تر باشیم اینقدر این اتفاق دیر افتاد که اون نباشه تا از در کنار هم بودنمون لذت ببریم . دیروز بهش گفتم آخه جای تو اینجاست ؟ جای تو الان باید کنار ما باشه و عید رو با هم بگذرونیم ولی حیف که قسمت اون همین عمر کوتاه بود . خیلی جاش خالیه . دلم براش خیلی تنگ شده .......


 
 
← صفحه بعد